تبلیغات
شعر طنز - حکایت حمید
شعر طنز

گلایه

حکایت حمید

چهارشنبه 7 مهر 1389

ماجرای دستگیری حمید

که من در چاه دراز بودم خبرآمدصبح گاهی

بتوی روستاامروز    شده برپاچه قوقائی

گرفتندثاقی ما را ببردند سمت اگاهی

خمارند بچه ها امروز خمیازه کشندگاهی

گران دادی به ماتریاک بخورشلاق اگاهی

بی بی سلطان زندبرسررودخانه شورائی(علی اکبر)

بکن لاندیور روشن برو اونجا توک پائی

بارونی دست به پیشانی کشدسیگارهر ازگاهی

عطیه میکندگریه گیردبهنه بابائی

نصیحت میکندهمسر نخواهم پول سودائی

شب عیدی همه جمعند ولی ثاقی توتنهائی

به جنگل میرود هیئت توتنهاتوی پاسگاهی

ملاگردیده این رازت برون از ابرشد ماهی

شود خلوت در خونت نیاید ایج هندائی

خوداین کارناپاکت توامروزخارقومایی

برای جمع معتادان تو مانند یه بابائی

چقدر کردم نصیحت تو نکن این کارپسر دائی

خیال کردی زرنگ هستی حالا شیری یا روباهی

 

مورخه 25/12/1383 چاه دراز اسلام آباد نورالله نجفی

حمید آقا که باد برده کلاهت

خوردشلاق به ان پشت سیاهت

تمام بچه ها امروزخمارند

زناشون میکنند نفرین برایت

 

بی بی سلطان زندبرسینه وسر

رودگریه کنان پیش برادر

خرد میره تو شورای قدیمی

برو پاسگاه حمیدم را بیاور

 

مورخه25/12/1383 شعر از نورالله نجفی


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها